داستان چهارم – نمی دونستم چی باید بگم!

تا آقای قدمی چشمش به من افتاد، یه نگاه به ساعتش کرد و یه کم دستشو جلو عقب برد که دقیقتر ساعت رو ببینه. بعد سرش و بلند کرد و یه نگاه همراه با لبخند به من کرد و گفت: یه چند وقتی از یه ربع گذشته. البته شما نگفتی یه ربع از کی!

منم که سعی می کردم روحیه ام رو حفظ کنم گفتم: حاج آقا رفتم پایین یه چند تا کار پیش اومد که یه کم دیر شد. بعد با یه اعتماد به نفس خاصی گفتم: ما کیفیت رو فدای کمیت نمی کنیم...

مهندس سرش و انداخته بود پایین ولی معلوم بود ناراحته. آخه موضوع مهمی برای شرکت بود و این قرارداد میتونست شرایط شرکت رو تغییر بده.

پوشه رو دادم به مهندس، مهندس هم داد به آقای قدمی. آقای قدمی پوشه رو باز کرد و یه نگاهی به حسابها انداخت. ۲ صفحه پرینت حساب از اول سال شده بود.

آقای قدمی هی میرفت اول گزارش هی میرفت آخرش. صفحه اول رو نگاه میکرد، صفحه دوم رو نگاه میکرد. به دفعه سرش و بلند کرد و گفت: این همشه؟

گفتم: بله.

گفت: الان چه ماهی هستیم:

گفتم: با مکث و تعجب گفتم مرداد

گفت: پس چرا این گزارش تا آخر تیره؟

من مطمئن بودم همه فاکتورها و چکهای آقای قدمی رو ثبت کرده بودم. تو همیم فکرها بودم که یه دفعه فهمیدم چی شده. چون یه بار دیگه این بلا سرمون اومده بود. موقعی که کارشناس پشتیبانیه میخواسته سیستم رو درست کنه یه اشتباهی کرده.

خودمو به زحمت جمع و جور کردمو گفتم: حاج آقا ببخشید یه کم درگیر شدم پایین تاریخ گزارش رو تا خرداد زدم. الان گزارش تا مرداد رو میارم.

بعد بدون معطلی اومدم بیرون و دوباره پله ها رو دوتا یکی رفتم پایین. همش با خودم فکر میکردم که چرا باید اعتبار من پیش مهندس و شرکت و مشتری و ... خراب بشه.

با عصبانیت به خانم قاسمی گفتم دوباره شرکت رو بگیره.

دوباره همون داستان "شما با شرکت ..... ما برای بالا بردن کیفیت ..... در صورت اطلاع از داخلی مورد نظر .... " و بالاخره وصل شد به کارشناس. کارشناس برداشت و بلافاصله ما رو هولد کرد. بعد از چند دقیقه تلفن قطع شد. دوباره شماره رو گرفتیم و بعد از طی مراحل تمدد اعصاب و روان، دوباره به کارشناس وصل شدیم.

ایندفعه خودم گوشیو برداشتم و شروع کردم به داد و بیداد که مسخره ش رو درآوردین. دو ساعته یه کار داریم هیچکس جوابگو نیست. خلاصه بعد از کلی سرو صدا، کارشناسه از اونور خط گفت: آقای محترم شما فکر میکنید ما همین یه دونه مشتری رو داریم؟ همه کارشون فوریه. ما باید به ترتیب جواب بدیم. شما از صبح تا حالا سه بار تماس گرفتین. اگه قرار باشه ما برای هر مشتری اینقدر وقت بذاریم که دیگه کاری نمیتونیم انجام بدیم.

کارشناسه یه جوری صحبت کرد که انگار من بدهکار هم بودم. اصلا نمیتونست شرایط من رو درک کنه. دیدم الان جای جر و بحث نیست و کارم گیره. بنابراین با صدایی آروم تر گفتم: ببین دوست عزیز، من الان یه گزارش فوری باید بگیرم که سیستم دچار مشکل شده. الان واقعا فرصت بحث ندارم.

کارشناسه هم گفت: من که بحثی نکردم، شما تلفن و بر نداشته شروع به داد و بیداد کردید.

واقعا کارد میزدی خونم در نمیومد. به سیستم وصل شد و شروع کرد کار کردن. حدود ۱ ساعت از وقت یه ربعه ای که به آقای قدمی قول داده بودم گذشته بود.

بعد از کلی کارکردن، گفت که سیستم درست شد. دوباره گزارش رو گرفتم و ایندفعه یه بار چکش کردم تا مطمئن بشم. دیدم که گزارش رو تا پاین تیر ماه میاره. به کارشناسه گفتم و اون گفت که بیشتر از اینش باید حضوری بیان و ....

مستاصل شده بودم. باید بعد از یک ساعت و نیم با یه گزارش ناقص میرفتم بالا. دیدم چاره ای ندارم. گزارش رو گذاشتم لای یه پوشه و رفتم بالا. در و زدم و رفتم توی اتاق. مهندس داشت با آقای قدمی صحبت میکرد.

آروم روی یک صندلی نشستم. دعا می کردم که یادشون رفته باشه و پی گیر گزارشه نشن. همش فکر میکردم چطور یه موضوع ساده میتونه اعتبار منو و شرکت رو تحت تاثیر قرار بده. در همین بین آقای قدمی به من نگاه کرد و گفت:

بالاخره گزارشه درومد؟

من واقعا نمیدونستم چی باید جواب بدم... یادمه آخرین باری که این حالت بهم دست داده بود کلاس سوم دبستان بود موقعی که معلم بد اخلاق تاریخمون منو صدا کرد پای تخته و شروع کرد از اولین سلسله هایی که خلق شده بودند سوال کرد تا همین دیشب. منم که اصلا تاریخ نخونده بودم با هر سوال یه زلزله ۲ ریشتری بدنمو میلرزوند.

فکر میکردم چی بگم . . .

0 پاسخ

ارسال یک پاسخ

می خواهید در گفتگو ها شرکت کنید؟
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *