داستان پنجم – از استرس تمام بدنم درد گرفته بود!

احساس می کردم هرچی بگم بدتر میشه. دستم رو دراز کردمو پوشه رو دادم به آقای قدمی. مهندس از قیافه من موضوع رو متوجه شده بود.
آقای قدمی گزارش رو نگاه کرد و گفت: خوب در نهایت مانده حساب من چقدره؟ من یه مکثی کردم و گفتم: ببخشید این سیستمه امروز داره بازی درمیاره. اگه اشکال نداشته باشه من فردا براتون بفرستم.
آقای قدمی یه خنده ای کرد و گفت: آقاجون نگهداری حساب و کتاب به این درد میخوره که هر لحظه بدونیش.
بعد گوشیش رو برداشت و شروع کرد به ور رفتن. گفت ببخشید من یه پیامک باید بفرستم.
چند ثانیه بیشتر طول نکشید. سرشو بلند کرد و به مهندس گفت: اگر ما بخوایم با هم کار کنیم، نگهداری حساب و کتابمون خیلی موضوع مهمیه. چون قراره هفته ای ۳ بار برای من جنس بفرستی. اگه ایرادی بوجود بیاد میشه خشت اول و ....
هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای زنگ پیامک گوشیش بلند شد. گوشیش رو برداشت و گفت: مانده حساب من ۱۲۸۷۰۳۶۹۰ ریاله. ضمنا سه دفعه آخری که از شما خرید کردم تو این تاریخ ها بوده و هر دفعه هم فلان ریال خرید کردم.
من که حاج و واج داشتم به آقای قدمی نگاه می کردم. گفتم: همه اینارو توی گوشیتون نوشته؟
آقای قدمی با یه لبخند گفت: بله
مهندس با ناراحتی تمام داشت به من نگاه میکرد. منم به روم نمیاوردم ولی از گوشه چشم حواسم بهش بود. خدا وکیلی هم حق داشت.
خوب خیلی احساس بدی میکرد. منم همینطور. یه مشتری که من فکرش رو هم نمیکردم از سیستم و این چیزا سر در بیاره حسابی از خجالت ما دراومد.
اما تو این مونده بودم که چجوری با اس ام اس یا همون پیامک این اطلاعاتو گرفت؟ یعنی مدیر مالیش اینقدر سریعه؟
حالم خیلی گرفته بود. واقعا سر یه چیز الکی که من هم مستقیما توش نقشی نداشتم...

ولی رومو سفت کردمو پرسیدم: حاج آقا این اطلاعاتو مدیر مالیتون داده؟
آقای قدمی گفت: خیر .....
گفتم: حتما مدیر مالی قابلی دارین که بلافاصله براتون حسابا رو میفرسته.
آقای قدمی گفت: مدیر مالیمون که قابل هست اما اون نفرستاد.
من که کنجکاو شده بودم گفتم: حسابداراتون فرستادن؟
آقای قدمی گفت نه آقاجون. هیچ آدمی برام نفرستاد. سیستمم برام فرستاد.
تعجب من بیشتر شد. فکر کردم چون نتونستم گزارشه رو آماده کنم داره تحقیرم میکنه.
آقای قدمی با یه لبخند گفت: عزیزم سیستمم این کار و میکنه. منم مشکل شمارو داشتم. یه سیستم داشتم و هی براش مدیر مالی میاوردم. خوب اونا هم ابزار خودشونو میخوان. مثل اینکه بگی این میخو بکوب تو دیوار و چکش بهش ندی، بعد که نتونست، بهش بگی یعنی کار به این سادگی رو هم نمیتونی انجام بدی؟ ما یه سیستم گرفتیم که اطلاعاتی رو که میخوایم رو روی گوشی تلفن بهمون میده.
من که می خواستم یه ایرادی، اشکالی، چیزی پیدا کنم که یه کم از بار فشار از روم کم شه، خودمو جابجا کردمو گفتم: حاج آقا با این اینترنت هایی که روی گوشیه که سایت های ساده هم به زحمت باز میشه. بعدم یه نفس کشیدم و فاتحانه یه نگاه حق به جانب به مهندس انداختمو تکیه دادم به صندلی.
آقای قدمی دوباره خندید و با یه لحن آروم گفت: عزیزم اینترنت نمیخواد!
توی اون جلسه اینقدر مورد حمله عصبی قرار گرفته بودم که فکر میکنم چک و اسلواکی اینقدر مورد حمله صربستان نبود. یه احساس کوفتگی خاصی تو بدنم میکردم. انگار بعد از مدتها رفتم باشگاه و ورزش سخت کردم و تمام غضلاتم گرفته.
ایندفعه دیگه منتظر شدم خود حاجی ادامه بده چون دیگه جون سوال کردن نداشتم....

0 پاسخ

ارسال یک پاسخ

می خواهید در گفتگو ها شرکت کنید؟
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *