داستان هفتم – مگه جنگه!!

کماکان روزها داره میگذره و کارها کم که نمیشه هیچ، مسوولیتها سنگین تر هم میشه.
الان چون یه رکود خاصی توی صنعت موج میزنه، برای اینکه میزان تحمل صنعت داخلیو بسنجن، یه نظام جدیدی هم دارن اجرا میکنن. میدونین که طرح جامع مالیاتی رو میگم.
دیگه داریم کاملا. آبدیده میشم فکر کنم مرحله آخره. اگه شرکتی زنده بیرون بیاد مدال شجاعت و افتخار و قدرت و البته مقاومت رو یه جا بهش میدن. دستشون درد نکنه که اینقدر دارن ماها رو آماده و قوی بار میارن ...
به نظرم این طرح هم اجرا بشه، دیگه صنعت ما برای حضور توی جنگهای چریکی هم کاملا آماده است. فکر میکنم دیگه یواش یواش باید صورتمو سیاه کنم و پشت میزم استتار کنم که یه وقت شبیخون نخورم. آخه فرق این مبارزه ما با رکود با مبارزه تو جنگهای واقعی اینکه که توی جنگهای واقعی از یه طرف حمله میکنن ولی تو مبارزه ما از چند طرف ....
بگذریم...
قدرت من تو این کشاکش تجربه امه که میتونه کمکم بکنه. اما شاید بشه گفت تنها ابزاری که برای رد شدن از این مراحل سخت کمک حال من میتونه باشه نرم افزارمه. البته چی بگم!!!!
چه نرم افزاری .... که فقط توقع بقیه رو از مدیرعامل و دارایی و تامین اجتماعی و ... رو بالا میبره و بجز ثبت اطلاعات عملا کارایی دیگه ای نداره.
ولی من باید برای رد شدن از این همه مراحل سخت و پر مسوولیت ابزار مناسب داشته باشم. برای همین علیرغم اینکه مشکل نقدینگی حرف روز شرکت بود، رومو سفت کردم و رفتم پیش حاجی و بعد از کلی صغری و کبری چیدن که اصولا چقدر اطلاعات مهمه و الان توی عصر اطلاعات زنگی میکنیم و دانایی قدرت است و ... بالاخره حاجی حوصله اش سر رفت و گفت بگو ببینم چی میخوای؟
منم گفتم حاج آقا باید نرم افزارمون و عوض کنیم. و ساکت شدم....
حاجی یه چند لحضه به من نگاه کرد یه لبخند همراه با تعجب گفت مثل اینکه همین الان از اون ور آب اومدی؟
منم حس شوخ طبعی ام گل کرد و گفتم نه حاج آقا وسط آبم اما اگه یه قایق نفرستی عن قریب میرم زیر آب ...
حاجی خنده اش و جمع کرد و گفت: برو سریع گزارش بدهی مشتریان و بیار کار داریم.
منم یه کم جدی تر گفتم: حاج آقا من واقعا میترسم به یه مشکلی بربخورریم که جبرانش سخت باشه. حاجی گفت یعنی چی؟
گفتم: حاج آقا ابزاری که ما به عنوان نرم افزار مالی داریم استفاده میکنیم نه مطمئنه، نه خدمات خوبی داره و نه گزارشات درست و کاملی داره. من هر دفعه باید با سلام و صلوات باهاش کار کنم. یه وقت خدای نکرده گزارشی درست در نیاد، به موقع نتونم بگیرم یا مشکلی پیش بیاد که به موقع برطرف نشه، چند برابر این هزینه ها باید پول بدیم، تازه برگردیم به جای قبلی مون.
خوب الان که وقت داریم این کارو بکنیم. حاجی یه نگاه کرد و گفت: الان همه مشکل تو همینه؟
گفتم: نه حاج آقا اما اگه اینو درست حل نکنیم ممکنه مشکلاتی بوجود بیاد که حل کردنش واقعا سخت بشه. بعدش خودمم از این جمله حکیمانه ام تعجب کردم ولی فکر میکنم اثر کرد و گفت: خیلی خوب چیز خاصی رو میشناسی؟
گفتم: چند نفر از دوستام یه نرم افزار رو باهاش کار کردن که میگن خیلی ساده و راحته و خوبم پشتیبانی میشه. اسمشم یاسه.
حاجی گفت چنده؟
گفتم: قیمت خیلی مناسبه. مالیش ۸۵۰ تومنه.
حاجی گفت: خودت دیدی؟ نیاری بعد دوباره همین حرفا رو بزنی.
گفتم نه حاج آقا من با اجازتون یه جلسه باهاشون داشتم. نرم افزار خوبیه.
حاجی یه خنده کرد و گفت: پس همه کاراتو کردی، این اجازه ات هم فرمالیته است. برو ببینم مشکلات زندگیت حل میشه ...
از فردای اون روز من با یاس آشنا شدم . . .

0 پاسخ

ارسال یک پاسخ

می خواهید در گفتگو ها شرکت کنید؟
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *