داستان هشتم – یاس ام اس!

یه شب مثل همیشه بعد از تموم شدن کارم وسایلمو برداشتم و راهی خونه شدم. اون روز خیلی رور شلوغی تو شرکت بود، باید چند تا حساب رو جابجا میکردم، چند تا چک میکشیدم، جلسه با بانک داشتم، یه سری اسنادی رو دارایی خواسته بود که باید آماده میکردم و خلاصه یه سر داشتم و هزار سرور ...

خیلی دیر شده بود. من آخرین نفری بودم که داشتم از شرکت میرفتم. یه سری هم خرید از منزل سفارش گرفته بودم که انجام شد. فاصله بین شرکت تا خونه رو متوجه نشدم چجوری رفتم. اتفاقات روز همینطور داشت دور سرم میچرخید که یه دفعه ...

چرخ و فلک اتفاقات روی یه چک وایستاد. شک کرده بودم که چکی که به شرکت هنگام داده بودیم مال فردا بود یا پس فردا؟ شرکت هنگام تامین کننده اصلی مواد اولیه شرکت ما بود و خیلی هم مقرراتی. یعنی اگر یه ذره لبه چکشون لب پر میشد، مصیبتی داشتیم که نگو.

از طرفی کی میتونست جواب حاجی رو بده؟ برای این چک تامین موجودی نکرده بودم. فردا هم حاجی دیر میومد. از قبل یه جلسه ای تنظیم کرده بود.

یه نگاه به ساعتم انداختم، ۱۱ و نیم شب بود. نه دسترسی به شرکت هنگام داشتم و نه میتونستم به حاجی زنگ بزنم. اصلا نمیدونستم چک مال فردا هست یا نه. اگر مطمئن بودم، هر طور شده یه برگه چک از شرکت برمیداشتم و میرفتم دم خونه حاجی که صبح حساب و جابجا کنم.

ذهنم خیلی درگیر بود، آخه موضوع حیثیتی بود. رفتم خونه خیلی نفهمیدم چی شد یه لحظه به خودم اومدم دیدم دختر کوچیکم که ۵ سالشه و اسمش یاسیه داره حاج و واج منو نگاه میکنه.

گفتم چیه بابا جون، دیدم موبایلم دستشه میگه میشه یه پیامک به این مسابقه تلویزیونی میزنی؟

یهو انگار یه نوری توی ذهنم روشن شد. یادم اومد سیستمی که اخیرا تهیه کرده بودیم یه امکانی داشت که با فرستادن یه پیامک میتونستم چکهای دریافتی و پرداختی شرکتو رو توی روزهایی که میخوام برام پیامک کنه.

سریع کد مربوطه اش روز زدم و فرستادم. همینطور نگاهم به گوشی بود که ببینم جواب برام میاد یا نه که زنگ پیامک گوشی بلند شد.

پیامک رو باز کردم:

*کاربر محترم یاس*

چکهای پرداختی از ۱۳۹۵۰۴۲۰ تا ۱۳۹۵۰۴۲۱:

* شماره ۳۶۴۴۷۷ به مبلغ ۱۳۲۰۰۰۰۰به تاریخ ۲۰/۰۴/۹۵ ریال به نام حسین زمانی

* شماره ۶۴۶۳۳۶ به مبلغ ۶۷۰۰۰۰۰۰ به تاریخ ۲۰/۰۴/۹۴ ریال به نام ساخت تیبا

* شماره ۸۴۷۴۶۷ به مبلغ ۱۹۰۸۸۵۷۰۰۰به تاریخ ۲۱/۰۴/۹۴ ریال به نام هنگام

از اینکه از نرم افزار یاس استفاده می کنید متشکریم.

 

تاریخ رو یه بار دیگه نگاه کردم دیدم که مطمئن شم امروز نوزدهمه. یه نفس راحت کشیدم و تکیه دادم به مبل. آروم که شدم، دیدم یاسی داره تکونم میده میگه بابا فرستادی؟

بغلش کردم و رو پام نشوندمش سرشو گذاشتم روی سینه ام و با آرامش گفتم دخترم شماره پیامکش چی بود؟ ....

داستان هفتم – مگه جنگه!!

کماکان روزها داره میگذره و کارها کم که نمیشه هیچ، مسوولیتها سنگین تر هم میشه.
الان چون یه رکود خاصی توی صنعت موج میزنه، برای اینکه میزان تحمل صنعت داخلیو بسنجن، یه نظام جدیدی هم دارن اجرا میکنن. میدونین که طرح جامع مالیاتی رو میگم.
دیگه داریم کاملا. آبدیده میشم فکر کنم مرحله آخره. اگه شرکتی زنده بیرون بیاد مدال شجاعت و افتخار و قدرت و البته مقاومت رو یه جا بهش میدن. دستشون درد نکنه که اینقدر دارن ماها رو آماده و قوی بار میارن ...
به نظرم این طرح هم اجرا بشه، دیگه صنعت ما برای حضور توی جنگهای چریکی هم کاملا آماده است. فکر میکنم دیگه یواش یواش باید صورتمو سیاه کنم و پشت میزم استتار کنم که یه وقت شبیخون نخورم. آخه فرق این مبارزه ما با رکود با مبارزه تو جنگهای واقعی اینکه که توی جنگهای واقعی از یه طرف حمله میکنن ولی تو مبارزه ما از چند طرف ....
بگذریم...
قدرت من تو این کشاکش تجربه امه که میتونه کمکم بکنه. اما شاید بشه گفت تنها ابزاری که برای رد شدن از این مراحل سخت کمک حال من میتونه باشه نرم افزارمه. البته چی بگم!!!!
چه نرم افزاری .... که فقط توقع بقیه رو از مدیرعامل و دارایی و تامین اجتماعی و ... رو بالا میبره و بجز ثبت اطلاعات عملا کارایی دیگه ای نداره.
ولی من باید برای رد شدن از این همه مراحل سخت و پر مسوولیت ابزار مناسب داشته باشم. برای همین علیرغم اینکه مشکل نقدینگی حرف روز شرکت بود، رومو سفت کردم و رفتم پیش حاجی و بعد از کلی صغری و کبری چیدن که اصولا چقدر اطلاعات مهمه و الان توی عصر اطلاعات زنگی میکنیم و دانایی قدرت است و ... بالاخره حاجی حوصله اش سر رفت و گفت بگو ببینم چی میخوای؟
منم گفتم حاج آقا باید نرم افزارمون و عوض کنیم. و ساکت شدم....
حاجی یه چند لحضه به من نگاه کرد یه لبخند همراه با تعجب گفت مثل اینکه همین الان از اون ور آب اومدی؟
منم حس شوخ طبعی ام گل کرد و گفتم نه حاج آقا وسط آبم اما اگه یه قایق نفرستی عن قریب میرم زیر آب ...
حاجی خنده اش و جمع کرد و گفت: برو سریع گزارش بدهی مشتریان و بیار کار داریم.
منم یه کم جدی تر گفتم: حاج آقا من واقعا میترسم به یه مشکلی بربخورریم که جبرانش سخت باشه. حاجی گفت یعنی چی؟
گفتم: حاج آقا ابزاری که ما به عنوان نرم افزار مالی داریم استفاده میکنیم نه مطمئنه، نه خدمات خوبی داره و نه گزارشات درست و کاملی داره. من هر دفعه باید با سلام و صلوات باهاش کار کنم. یه وقت خدای نکرده گزارشی درست در نیاد، به موقع نتونم بگیرم یا مشکلی پیش بیاد که به موقع برطرف نشه، چند برابر این هزینه ها باید پول بدیم، تازه برگردیم به جای قبلی مون.
خوب الان که وقت داریم این کارو بکنیم. حاجی یه نگاه کرد و گفت: الان همه مشکل تو همینه؟
گفتم: نه حاج آقا اما اگه اینو درست حل نکنیم ممکنه مشکلاتی بوجود بیاد که حل کردنش واقعا سخت بشه. بعدش خودمم از این جمله حکیمانه ام تعجب کردم ولی فکر میکنم اثر کرد و گفت: خیلی خوب چیز خاصی رو میشناسی؟
گفتم: چند نفر از دوستام یه نرم افزار رو باهاش کار کردن که میگن خیلی ساده و راحته و خوبم پشتیبانی میشه. اسمشم یاسه.
حاجی گفت چنده؟
گفتم: قیمت خیلی مناسبه. مالیش ۸۵۰ تومنه.
حاجی گفت: خودت دیدی؟ نیاری بعد دوباره همین حرفا رو بزنی.
گفتم نه حاج آقا من با اجازتون یه جلسه باهاشون داشتم. نرم افزار خوبیه.
حاجی یه خنده کرد و گفت: پس همه کاراتو کردی، این اجازه ات هم فرمالیته است. برو ببینم مشکلات زندگیت حل میشه ...
از فردای اون روز من با یاس آشنا شدم . . .

داستان ششم – مگه میشه با سیستم حرف زد؟

مهندس اینجا اومد به کمکم و سعی کرد جوّ جلسه رو عوض کنه و گفت: حاج آقا به درجه ای رسیدین که با سیستمتون حرفم میزنین.

حاج آقا گفت: میخوای گوشیمو بدم شمام دو کلمه صحبت کنی. کاری چیزی داشتی بهش بگی؟

مهندس روحیه اش رو حفظ کرد و گفت: نه حاج آقا منظورم اینکه بالاخره یه نفر اونجا داره این کارو انجام میده دیگه. بعد سر درد و دلش باز شد و گفت: واقعا خیلی آدم احساس اعتماد به نفس میکنه وقتی توی یه جلسه میتونه اطلاعاتی که میخواد همون موقع داشته باشه. بعد برای اینکه به من هم بر نخوره گفت البته مالی ما هم واقعا زحمت میکشن.

آقای قدمی که کنجکاوی رو تو نگاه من و مهندس دید گفت: ما یه نرم افزاری رو چند وقته گرفتیم که خیلی ساده است. امکانات خوبی هم داره. یکی از امکاناتشم اینه که از هرجایی و هر وقتی که بخوای میتونی اطلاعاتی رو که احتیاج داری ازش بگیری.

بعد بدون مکث ادامه داد: یعنی برای هر اطلاعاتی یه کدی تعریف شده. من رو هم به عنوان کاربر مجاز توش تعریف کردن. تنها کاری که الان کردم این بود که با کد مخصوصش که مربوط به اطلاعات مانده حساب و چند گردش آخره یه اس ام اس به سیستم فرستادم. بقیه شم که دیدن. سیستم هم چند ثانیه بعد اطلاعاتیو که میخواستم برام فرستاد. به همین راحتی. خیلی کارای دیگه هم میکنه که حالا دوست داشتی زنگ بزن به مدیر مالیمون بپرس.

بعد بلافاصله از روی صندلی بلند شد و رو به مهندس گفت: شما خوب تولید میکنین اما حساب و کتاب و فراموش نکن. اگه درست اطلاعات ندین مشتریتون اعتماد نمیکنه. من چون به کیفیت کارتون مطمئنم ازتون یه پارتی بزرگ خرید میکنم. اگه دیدم همه چیز از جمله حساب و کتاب بینمون مرتبه یه قرارداد  یکساله میبندیم. خوبه؟

مهندس گفت: ما که در خدمت شما هستیم. انشاء اله جوری از کار کردن با ما راضی باشین که بتونیم سالها این همکاری رو ادامه بدیم.

آقای قدمی گفت: انشاء اله و بعد موقع بیرون رفتن از اتاق یه نگاه به مهندس و بعد یه نگاه به من کرد و گفت: البته به من مربوط نیست اما هر کاری ابزار مناسب خودشو میخواد. ابزارهای خوب و جدیدی اومده یه کم وقت بذاری به این مشکلات بر نمیخوری.

بعد هم با بدرقه پرشکوه ما از پله ها رفت پایین و سوار ماشینش شد و رفت.

احساس میکردم این جلسه چند روز به من گذشت. واقعا بار مسوولیت زیادی بود و واقعا من گیر کرده بودم. کاری از دستم بر نمیومد. در عین حال چیزی هم نمیتونستم بگم.

ولی خدارو شکر به خیر گذشت و الا اگر این جلسه برای همچین موضوع ساده ای به مشکل میخورد، شاید تا مدتها نمیتونسم از زیر بار مسوولیتش پیش خودم بیرون بیام.

با خودم فکر میکردم که چرا من باید اینهمه وقت با این مشقت کار کنم و خودمو و شرکت و مهندس رو به استرس و مشکل بندازم.

یه فکری که مدتها ذهنمو درگیر کرده بود و از انجامش میترسیدم ایندفعه جدی تر اومد تو ذهنم... شاد همه مون این فکر و حداقل یه بار تجربه کردیم ولی همیشه سعی کردیم از ذهنمون دورش کنیم...

داستان پنجم – از استرس تمام بدنم درد گرفته بود!

احساس می کردم هرچی بگم بدتر میشه. دستم رو دراز کردمو پوشه رو دادم به آقای قدمی. مهندس از قیافه من موضوع رو متوجه شده بود.
آقای قدمی گزارش رو نگاه کرد و گفت: خوب در نهایت مانده حساب من چقدره؟ من یه مکثی کردم و گفتم: ببخشید این سیستمه امروز داره بازی درمیاره. اگه اشکال نداشته باشه من فردا براتون بفرستم.
آقای قدمی یه خنده ای کرد و گفت: آقاجون نگهداری حساب و کتاب به این درد میخوره که هر لحظه بدونیش.
بعد گوشیش رو برداشت و شروع کرد به ور رفتن. گفت ببخشید من یه پیامک باید بفرستم.
چند ثانیه بیشتر طول نکشید. سرشو بلند کرد و به مهندس گفت: اگر ما بخوایم با هم کار کنیم، نگهداری حساب و کتابمون خیلی موضوع مهمیه. چون قراره هفته ای ۳ بار برای من جنس بفرستی. اگه ایرادی بوجود بیاد میشه خشت اول و ....
هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای زنگ پیامک گوشیش بلند شد. گوشیش رو برداشت و گفت: مانده حساب من ۱۲۸۷۰۳۶۹۰ ریاله. ضمنا سه دفعه آخری که از شما خرید کردم تو این تاریخ ها بوده و هر دفعه هم فلان ریال خرید کردم.
من که حاج و واج داشتم به آقای قدمی نگاه می کردم. گفتم: همه اینارو توی گوشیتون نوشته؟
آقای قدمی با یه لبخند گفت: بله
مهندس با ناراحتی تمام داشت به من نگاه میکرد. منم به روم نمیاوردم ولی از گوشه چشم حواسم بهش بود. خدا وکیلی هم حق داشت.
خوب خیلی احساس بدی میکرد. منم همینطور. یه مشتری که من فکرش رو هم نمیکردم از سیستم و این چیزا سر در بیاره حسابی از خجالت ما دراومد.
اما تو این مونده بودم که چجوری با اس ام اس یا همون پیامک این اطلاعاتو گرفت؟ یعنی مدیر مالیش اینقدر سریعه؟
حالم خیلی گرفته بود. واقعا سر یه چیز الکی که من هم مستقیما توش نقشی نداشتم...

ولی رومو سفت کردمو پرسیدم: حاج آقا این اطلاعاتو مدیر مالیتون داده؟
آقای قدمی گفت: خیر .....
گفتم: حتما مدیر مالی قابلی دارین که بلافاصله براتون حسابا رو میفرسته.
آقای قدمی گفت: مدیر مالیمون که قابل هست اما اون نفرستاد.
من که کنجکاو شده بودم گفتم: حسابداراتون فرستادن؟
آقای قدمی گفت نه آقاجون. هیچ آدمی برام نفرستاد. سیستمم برام فرستاد.
تعجب من بیشتر شد. فکر کردم چون نتونستم گزارشه رو آماده کنم داره تحقیرم میکنه.
آقای قدمی با یه لبخند گفت: عزیزم سیستمم این کار و میکنه. منم مشکل شمارو داشتم. یه سیستم داشتم و هی براش مدیر مالی میاوردم. خوب اونا هم ابزار خودشونو میخوان. مثل اینکه بگی این میخو بکوب تو دیوار و چکش بهش ندی، بعد که نتونست، بهش بگی یعنی کار به این سادگی رو هم نمیتونی انجام بدی؟ ما یه سیستم گرفتیم که اطلاعاتی رو که میخوایم رو روی گوشی تلفن بهمون میده.
من که می خواستم یه ایرادی، اشکالی، چیزی پیدا کنم که یه کم از بار فشار از روم کم شه، خودمو جابجا کردمو گفتم: حاج آقا با این اینترنت هایی که روی گوشیه که سایت های ساده هم به زحمت باز میشه. بعدم یه نفس کشیدم و فاتحانه یه نگاه حق به جانب به مهندس انداختمو تکیه دادم به صندلی.
آقای قدمی دوباره خندید و با یه لحن آروم گفت: عزیزم اینترنت نمیخواد!
توی اون جلسه اینقدر مورد حمله عصبی قرار گرفته بودم که فکر میکنم چک و اسلواکی اینقدر مورد حمله صربستان نبود. یه احساس کوفتگی خاصی تو بدنم میکردم. انگار بعد از مدتها رفتم باشگاه و ورزش سخت کردم و تمام غضلاتم گرفته.
ایندفعه دیگه منتظر شدم خود حاجی ادامه بده چون دیگه جون سوال کردن نداشتم....

داستان چهارم – نمی دونستم چی باید بگم!

تا آقای قدمی چشمش به من افتاد، یه نگاه به ساعتش کرد و یه کم دستشو جلو عقب برد که دقیقتر ساعت رو ببینه. بعد سرش و بلند کرد و یه نگاه همراه با لبخند به من کرد و گفت: یه چند وقتی از یه ربع گذشته. البته شما نگفتی یه ربع از کی!

منم که سعی می کردم روحیه ام رو حفظ کنم گفتم: حاج آقا رفتم پایین یه چند تا کار پیش اومد که یه کم دیر شد. بعد با یه اعتماد به نفس خاصی گفتم: ما کیفیت رو فدای کمیت نمی کنیم...

مهندس سرش و انداخته بود پایین ولی معلوم بود ناراحته. آخه موضوع مهمی برای شرکت بود و این قرارداد میتونست شرایط شرکت رو تغییر بده.

پوشه رو دادم به مهندس، مهندس هم داد به آقای قدمی. آقای قدمی پوشه رو باز کرد و یه نگاهی به حسابها انداخت. ۲ صفحه پرینت حساب از اول سال شده بود.

آقای قدمی هی میرفت اول گزارش هی میرفت آخرش. صفحه اول رو نگاه میکرد، صفحه دوم رو نگاه میکرد. به دفعه سرش و بلند کرد و گفت: این همشه؟

گفتم: بله.

گفت: الان چه ماهی هستیم:

گفتم: با مکث و تعجب گفتم مرداد

گفت: پس چرا این گزارش تا آخر تیره؟

من مطمئن بودم همه فاکتورها و چکهای آقای قدمی رو ثبت کرده بودم. تو همیم فکرها بودم که یه دفعه فهمیدم چی شده. چون یه بار دیگه این بلا سرمون اومده بود. موقعی که کارشناس پشتیبانیه میخواسته سیستم رو درست کنه یه اشتباهی کرده.

خودمو به زحمت جمع و جور کردمو گفتم: حاج آقا ببخشید یه کم درگیر شدم پایین تاریخ گزارش رو تا خرداد زدم. الان گزارش تا مرداد رو میارم.

بعد بدون معطلی اومدم بیرون و دوباره پله ها رو دوتا یکی رفتم پایین. همش با خودم فکر میکردم که چرا باید اعتبار من پیش مهندس و شرکت و مشتری و ... خراب بشه.

با عصبانیت به خانم قاسمی گفتم دوباره شرکت رو بگیره.

دوباره همون داستان "شما با شرکت ..... ما برای بالا بردن کیفیت ..... در صورت اطلاع از داخلی مورد نظر .... " و بالاخره وصل شد به کارشناس. کارشناس برداشت و بلافاصله ما رو هولد کرد. بعد از چند دقیقه تلفن قطع شد. دوباره شماره رو گرفتیم و بعد از طی مراحل تمدد اعصاب و روان، دوباره به کارشناس وصل شدیم.

ایندفعه خودم گوشیو برداشتم و شروع کردم به داد و بیداد که مسخره ش رو درآوردین. دو ساعته یه کار داریم هیچکس جوابگو نیست. خلاصه بعد از کلی سرو صدا، کارشناسه از اونور خط گفت: آقای محترم شما فکر میکنید ما همین یه دونه مشتری رو داریم؟ همه کارشون فوریه. ما باید به ترتیب جواب بدیم. شما از صبح تا حالا سه بار تماس گرفتین. اگه قرار باشه ما برای هر مشتری اینقدر وقت بذاریم که دیگه کاری نمیتونیم انجام بدیم.

کارشناسه یه جوری صحبت کرد که انگار من بدهکار هم بودم. اصلا نمیتونست شرایط من رو درک کنه. دیدم الان جای جر و بحث نیست و کارم گیره. بنابراین با صدایی آروم تر گفتم: ببین دوست عزیز، من الان یه گزارش فوری باید بگیرم که سیستم دچار مشکل شده. الان واقعا فرصت بحث ندارم.

کارشناسه هم گفت: من که بحثی نکردم، شما تلفن و بر نداشته شروع به داد و بیداد کردید.

واقعا کارد میزدی خونم در نمیومد. به سیستم وصل شد و شروع کرد کار کردن. حدود ۱ ساعت از وقت یه ربعه ای که به آقای قدمی قول داده بودم گذشته بود.

بعد از کلی کارکردن، گفت که سیستم درست شد. دوباره گزارش رو گرفتم و ایندفعه یه بار چکش کردم تا مطمئن بشم. دیدم که گزارش رو تا پاین تیر ماه میاره. به کارشناسه گفتم و اون گفت که بیشتر از اینش باید حضوری بیان و ....

مستاصل شده بودم. باید بعد از یک ساعت و نیم با یه گزارش ناقص میرفتم بالا. دیدم چاره ای ندارم. گزارش رو گذاشتم لای یه پوشه و رفتم بالا. در و زدم و رفتم توی اتاق. مهندس داشت با آقای قدمی صحبت میکرد.

آروم روی یک صندلی نشستم. دعا می کردم که یادشون رفته باشه و پی گیر گزارشه نشن. همش فکر میکردم چطور یه موضوع ساده میتونه اعتبار منو و شرکت رو تحت تاثیر قرار بده. در همین بین آقای قدمی به من نگاه کرد و گفت:

بالاخره گزارشه درومد؟

من واقعا نمیدونستم چی باید جواب بدم... یادمه آخرین باری که این حالت بهم دست داده بود کلاس سوم دبستان بود موقعی که معلم بد اخلاق تاریخمون منو صدا کرد پای تخته و شروع کرد از اولین سلسله هایی که خلق شده بودند سوال کرد تا همین دیشب. منم که اصلا تاریخ نخونده بودم با هر سوال یه زلزله ۲ ریشتری بدنمو میلرزوند.

فکر میکردم چی بگم . . .

داستان سوم – نتیجه اعتماد به نفس بیخودی!

 

سریع از پله ها پایین اومدمو یه راست رفتم سراغ سیستم مالی. اتاق ما دو طبقه پایین تر از دفتر مهندسه. بنابراین برای اینکه وقتم تلف نشه و به روز بودنمو به رخ آقای قدمی بکشم و اعتباری برای شرکتمون بدست بیارم، بدو بدو این مسیر رو طی کردم.

خلاصه سیستم رو زدم که بیاد بالا که ......

چشمتون روز بد نبینه، سیستم یک پیغام به چند زبان زنده و مرده دنیا داد. پیغامو بستم و دوباره سعی کردم، اما ایندفعه یه پیغام دیگه داد. گفتم شاید ویندوزم ایراد پیداکرده، سیستم رو ری استارت کردم. هیچوقت تا حالا تو عمرم دونه دونه پیغامهای بالا اومدن ویندوز رو با این دقت نگاه نکرده بودم.

بالاخره ویندوز اومد بالا و پسورد ویندوز رو زدم و روی آیکن برنامه مالی کلیک کردم. تقریبا مطمئن بودم که مشکل برطرف شده که دوباره پیغام داد. استرسم زیاد شده بود. ۵ دقیقه از زمان یک ربعی که گفته بودم گذشته بود.

به همکارم خانم قاسمی که حسابداری تازه کار اما متعهد و فعال بود گفتم شرکت .... رو بگیر بگو این سیستم دوباره بازی در آورده.

شرکت پشتیبان نرم افزار و گرفت و زد روی آیفون. بعد از یک دیالوگ طولانی که: "شما با شرکت فلان تماس گرفته اید برای امر مهم مشتری مداری و به منظور تلاش برای ارائه خدمات بهتر و بهینه به شما مکالمات شما ضبط خواهد شد...."

حالا مگه ول می کرد. اگه ما روزی دوسه بار اگر این دیالوگ ماندگار و نمیشنیدیم، شب خوابمون نمیبرد. بعضی وقتا که توی ماشین دارم میرم خونه یه دفعه به خودم میام میبینم دارم با خودم زمزمه میکنم : "به منظور امر مهم مشتری مداری و ....." تازه گاهی اینو با تحریر تو گامهای بالا هم میخونم. بگذریم.

بعد از توضیح مفصلی که تلفن گویا راجع به شرکت داد، بالاخره نوبت رسید که ما داخلی مورد نظرمون رو بگیریم. داخلی مورد نظر ما ۲۲۲ بود. هفت هشت تا بوق خورد تا یکی برداشت و سلام نکرده گفت: شماره مشتری ... خانم قاسمی گفت: ۲۵۹۲۴٫

گفت مشکل چیه؟ خانم قاسمی مشکل رو گفت. کارشناسه گفت: فلان کار و فلان کار و انجام بده.... خانم قاسمی گفت: ما روزی دوسه بار این کارایی که شما میگید انجام می دیم. ایندفعه مشکل حل نمیشه.

کارشناسه گفت باید ریموت بشیم ببینیم. گفت خوب بشین. گفت نمیشه که... الان یک لاین اینترنتمون قطعه.

یواش یواش یه عرقی روی پیشونی من نشست. همینطور به خودم بد و بیراه می گفتم که مرد حسابی نونت نبود، آبت نبود قمپوز اومدنت اونم با این نرم افزار چی بود....

خانم قاسمی کارشناسه رو ول نمی کرد. از این اصرار و از اون انکار که یه دفعه کارشناسه گفت اینترنت وصل شد. الان بررسی می کنیم.

۱۴ دقیقه گذشته بود. دیگه داشتم ثانیه ها رو میشمردم. حدود ده دقیقه داشت به سیستم کلنجار میرفت. خانم قاسمی هم هر ۱۰ ثانیه می گفت چی شد؟ اونم میگفتم داریم کار می کنیم. دوباره ۱۰ ثانیه بعد خانم قاسمی می گفت چی شد؟ اونم دوباره داریم ..... چی ..... داریم .....

دستمم دیگه داشت گز گز میکرد. امیداوارم هیچوقت تو این وضعیت گیر نکنید که هم آبروتون در خطر باشه، هم اعتبارتون درگیر ... از همه مهمتر تو این وضعیت اقتصادی اگه این آقای قدمی به ما شک می کرد و قرارداد مشکل میخورد، کی میتونست جواب مهندسو بده ...

تواین فکرا بودم که خانم قاسمی گفت درست شد. از جام مثل فنر پریدم و گزارشات و باز کردمو صاف رفتم سر گزارش گردش حساب آقای قدمی و بعد از اینکه سیستم کلی به خودش پیچید تا گزارش رو آورد بالا، دگمه پرینت رو زدم ....

همینطور که سیستم داشت پرینت می گرفت یه نگاه به ساعتم انداختم دیدم نیم ساعت گذشته. پرینت رو گرفتم. دیدم وقت نیست کنترل کنم. سریع گذاشتم توی یه پوشه و دویدم بالا....

پشت در اتاق مهندس یه کم وایستادم تا نفسم جا بیاد. از توی قندون رو میز منشی یه قند کوچولو گذاشتم دهنم و در زدمو رفتم تو .....

فکر می کنین چی شد؟!! ...

داستان دوم – جلسه حیاتی

تا حالا شده یه مساله ناخواسته ای پیش بیاد که پیچیده بشه و از شدت شوکه شدن حرف یومیه تون هم یادتون بره ...

داستان از اونجا شروع شد که یه روز مهندس با یکی از مشتریان به نام آقای قدمی مهم جلسه داشت. آقای قدمی قبلا از شرکت خرید زیاد می کرد اما این دفعه اومده بود که یه قرارداد بزرگ ببنده.

چون مساله ریال و قرارداد بود، مهندس گفت من هم تو جلسه باشم. اول صحبت خیلی خوب و گرم بود و پذیرایی مفصلی هم برای مشتریه تدارک دیده بودیم.

شرکت رو هم آب و جارو کرده بودیم و همه به اصطلاح لباسای نو شونو پوشیده بودند. آخه این قرارداد برای شرکت حیاتی بود.

آقای قدمی یه آدمی بود جدی با ابروهای پر پشت مشکی و شکمی بزرگ که بند کمربندش زیر شکمش افتاده بود. یه کت و شلوار طوسی هم پوشیده بود که به نظرم از کف بازار گرفته بود.

البته این آقای قدمی شرکت ما رو با جاش میتونست هفت هشت ده بار جابجا کنه.

خلاصه بعد از تعارفات و احوال پرسی و صحبت از ترافیک و آلودگی هوا و موشهای جوبهای تهران و وضعیت حجاب و ارائه راهکار برای حل مشکلات دنیا و بحث راجع به سیاست و تصمیم گیری کلان برای ممکلت، رسیدیم به اصل موضوع...

آقای قدمی گفت: مهمترین چیز توی یه همکاری طولانی، شفافیت حساب و کتابه. اینکه هر لحظه بدونیم حسابمون چجوریه که راحت تصمیم بگیریم. اینطوری دل منم قرص تره. بعد یه نگاه به من کرد و گفت: سیستم مالی که دارین.

نمیدونم چرا یه لحظه تو ذهنم اومد که آخه آقای قدمی شما میدونی سیستم مالی چیه؟ اصلا فرق کیبورد و مانیتورو میدونی؟ به زور خندمو جمع کردم و همینطور که دسته صندلیو فشار میدادم که نخندم، گفتم: بله قربان، سیستم مالی که دیگه جزو بدیهیاته. بعد یه کم قیافه مو جدی تر کردم و گفتم: ما الان نسبتهای مالی اعم از نسبت آنی و نسبت جاریو به صورت دوره ای تهیه می کنیم و تحلیل های مقایسه بودجه با عملکردمونو ارائه می دیم.

یه دفعه نگام به مهندس افتاد که حاج و واج داشت منو نگاه میکرد که داشتم راجع به آرزوهاش که ده بار از من خواسته بود و من هر دفعه به یه دلیل نتونسته بودم بهش بدم صحبت میکردم.

دیدم از فردا صبح مهندس میخواد زنگ بزنه بگه اون گزارشات تحلیلی تو بیار بالا. برای همین حرفمو اصلاح کردم و گفتم: البته در دست تهیه است.

آقای قدمی گفت: من این تحلیل ها رو نمیخوام همون گزارش حساب خودم کافیه که بتونم با حساب توی شرکتم چک کنم.

من لبخندی زدم و با یک قیافه حق به جانب گفتم: حاج آقا کی تا حالا حساب و کتاب ما مشکل داشته، میخواین اصلا من همین الان گزارش به روز حسابتونو بیارم.

آقای قدمی گفت: نه عزیزجون شما بگی کافیه.

منم که دور گرفته بودم گفتم: نه حاج آقای کاری نداره. یه ربع بیشتر کار نداره و از جام بلند شدم و رفتم که گزارش رو بیارم.

واقعیتش از شما چه پنهون دل تو دلم نبود .... میدونین چرا؟

داستان بعدی رو دنبال کنید . . .

داستانهای الیاس -داستان اول

من الیاس هستم، ۴۴ سالمه و الان توی یک شرکت ۵۰ نفری کار میکنم و مسوول مالی شرکتم.

کارم پیچیده نیست، سیستم مون هم مثلا مکانیزه است اما کارام خیلی زیاده و یه جورایی دست تنهام. از صبح که میام انواع کارهای حسابداری و بانک و گزارشهای مختلفی روی سرم ریخته تا بعد از ظهر. جواب دادن به ممیز محترم مالیات (که بعضی وقتا اونقدر کوچیک میشم که حس ارباب رعیتی خاصی بهم دست میده)، التماس کردن به بانک برای قسط وام و گاهی مراجعه به اداره کار هم که به عنوان نمک کاره.

البته تامین اجتماعی رو نباید از قلم انداخت که یاد گرفتن قوانین داخلیش خودش چند ترم دانشگاهه. میدونید که باید قوانین داخلی تامین اجتماعی رو حفظ باشم. واقعا گاهی وقتا فکر میکنم اگه میشد، شاید تامین اجتماعی اساسا اعلام استقلال میکرد و یه کشور به نام تاج (مخفف تامین اجتماعی) ایجاد میکرد. چون تمام خصوصیات یک کشور رو داره. درآمد مستقل داره، به دولت وام میده، قوانین داخلی خودش رو داره که البته بقیه هم ملزم به اجرای اون هستن، قانون گذار خودشه، قاضی خودشه و مجری هم خودش.

گرچه چون مدیرم فکر میکنه کارم کمه، یک سری کارای غیر مالی دیگه هم به من سپردن که یه وقت خدای نکرده مدیون خودم نشم... یعنی هر کار دیگه ای که اضافه میاد، کسی نیست انجام بده یا کسی نمیتونه هم افتخار انجامشو مال منه.

خلاصه اینکه مسوولیتم خیلی زیاده و خوب کار مالی هم خیلی حساسه.

وقتی همه کارها داره درست انجام میشه، کسی اصلا متوجه حضور من نیست. یه وقتایی جوری به من نگاه میکنن که انگار یه موجود اضافی (مشخصا سربار اونهم از نوع مستقیمش) توی شرکت مجسم شده و داره راست راست راه میره ...

اما وای به روزی که یه کاری به موقع یا درست انجام نشه یا اشتباهی بوجود بیاد ...

میدونین که . . . اصولا دیگه به خلقتم شک میکنن ... اصلا چرا هستی؟ چرا بوجود اومدی؟ چطور کائنات حضور همچین فردی رو میتونه قبول کنه؟ و ....

مدیرم (که بهش میگفتیم مهندس اما از وقتی رفت حج بعضیا بهش حاجی هم میگن) آدم خوب و منطقیه (البته وقتی اعصابش سرجاش باشه!) اما به هر حال کاره دیگه پیش میاد.

تو این شرکت اتفاقات مختلفی برام افتاده که هر وقت بتونم تو یه دفترچه کوچیک یادداشتش میکنم و میخوام بعضیاشو هم با شما درمیون بذارم. شاید یه روزی در آینده یکی این دفترچه رو پیداش کرد و گفت: "اینا دیگه چه مخلوقاتی بودن و چجوری زندگی میکردن! ..."

در روزگاری، مردی بود به نام الیاس…

الیاس یک حسابدار متعهد و کارکشته بود که تجربه کار بالایی هم داشت و در کارهایی که به او می سپردند، خیلی دقیق بود و به اصطلاح کار رو مال خودش میدونست.

الیاس مرد میانسالی بود با قد بلند، چهارشانه و خوش تیپ با موهای مشکی پر پشت که کمی گرد تجربه اونو جو گندمی کرده بود.

گرچه الیاس در کارش خیلی جدی و مسوولیت پذیر بود، اما هر از گاهی حس شوخ طبعی یا شعرش گل می کرد و البته آدم زرنگی هم بود.

در مسیر زندگی شغلی الیاس اتفاقات مختلفی می افتاد که در زندگی همه ما هم کم و بیش می افته. گاهی به اونها توجه می کنیم، گاهی از اونها به سختی رد میشیم و گاهی هم این اتفاقات به سختی از روی ما رد میشن...

القصه، داستان الیاس شاید داستان زندگی بعضی از ما باشه و مرور کردن خاطرات الیاس از زبان خودش، هم ممکنه برای ما یادآوری خاطراتی باشه که مرورش برامون جالبه و هم استفاده از تجربه های جدید که میتونه در زندگی و کارمون مفید باشه.

ما داستانهای الیاس رو از زبان خودش نقل میکنیم و هدفمون فقط ایجاد یک نگاهه جدیده و نه خدای نکرده آموزش.

شما خودتون استادید . . .